تبليغاتX
دنیایی هم هست که بتوان در آن اواز خواند

دنیایی هم هست که بتوان در آن اواز خواند

عاشقانه و عارفانه

دیشب دوباره دیدمت اما خیال بود

تو در کنار من بشینی؟..... محال بود

هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود

چشمان مهربان تو پاک و زلال بود

پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری

با تو چقدر کوچه ی ما بی مثال بود

نشنید لحن عاشق من را نگاه تو

پرواز چشم های تو محتاج بال بود

سیب درخت بی ثمر آرزوی من

یک عمر مانده بود ولی کال کال بود

گفتم کمی بمان به خدا دوست دارمت

گفتی مجال نیست ولیکن مجال بود

یک عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود

سهم من از عبور تو رنج و ملال بود

چیزی شبیه جام بلور دلی غریب

حالا شکست وای صدای وصال بود

شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد

اما نه با خیال تو بودم حلال بود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 15:8  توسط جواد خادم حسینی  | 

آه ای مردی که لبهای مرا
از شرار بوسه ها سوزانده ای ...
هیچ در عمق دو چشم خامشم
راز این دیوانگی را خوانده ای ...
هیچ می دانی که من در قلب خویش
نقشی از عشق تو پنهان داشتم ...
هیچ می دانی کز ای عشق نهان
آتشی سوزنده بر جان داشتم ...
گفته اند آن زن زنی دیوانه است
کز لبانش بوسه آسان می دهد...
آری اما بوسه از لبهای تو
بر لبان مرده ام جان میدهد ...
هرگزم در سر نباشد فکر نام
این منم کاینسان ترا جویم بکام....
خلوتی می خواهم و آغوش تو
خلوتی می خواهم و لبهای جام....
فرصتی تا بر تو دور از چشم غیر
ساغری از باده ی هستی دهم ...
بستری می خواهم از گلهای سرخ
تا در آن یک شب ترا مستی دهم....
آه ای مردی که لبهای مرا
از شراربوسه ها سوزانده ای ...
این کتابی بی سرانجامست و تو
صفحه کوتاهی از آن خوانده ای ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 14:3  توسط جواد خادم حسینی  | 

خورشید که غروب می کند اشک در چشمانم سرازیر می شود.

خورشید که غروب می کند خود به خود دلم می گیرد.

خورشید که غروب می کند آتش دلم سردسرد می شود.

خورشید که غروب می کند چشمایم آرزوی دیدن تو را دارد.

خورشید که غروب می کند دستهایم آرزوی دستهای تو را دارد.

خورشید که غروب می کند اسم تو دایم در ذهنم تکرار می کنم.

خورشید که غروب می کند  دلم آرزوی شنیدن صدای تو را دارد.

خورشید که غروب می کند  یادوخاطره هایی که با هم داشتیم در ذهنم تکرار می کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 13:55  توسط جواد خادم حسینی  | 

چو عاشق می شدم گفتم ربودم گوهر مقصود

                           ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 23:11  توسط جواد خادم حسینی  | 

عشق از نگاهي ديگر

تو نمي داني چه قدر آرام کننده است که در آغوشش سر بگذاري و هاي هاي گريه

کني،چه لذتي دارد که بر شانه هايش دست بگذاري و با تمام وجود بخندي. نمي

داني چه حسي دارد که چشم به راهش بماني و منتظر بر در نشيني. نمي داني که

انتظار آمدنش اميد شبي دل انگيز را بر بسترش مي دهد.

نمي رنجي از طغيان هاي درونش چون خود نيز طغيان مي کني. آرام نگاهش مي

کني تا درون شعله ورش خاموش شود و به بعد به پاي صحبتش مي نشيني. مي

شنوي ، مي شنوي و باز مي شنوي چيزي نمي گويي اما او از نگاهت مي خواند که

حرفش را پذيرفته اي يا نه. و هنگامي که تو طغيان مي کني تو را کنار خود مي

نشاند و حرف به حرف و کلمه به کلمه مي شنود و بعد برايت حلاجي مي کند و تو نيز

خاموش مي شوي.

لذت مي بري از اينکه چشم براهت باشد از اينکه نبودن تو در کنارش آرام و قرار را از او

گرفته ست و لذت مي بري از اينکه وقتي از دور مي بينيش آغوش گرمش را برايت باز

مي کند و تو نيز بي دريغ پاسخش مي دهي. آه، چه قدر زيباست که نفس هاي

گرمش گونه ات را بسوزاند و چه زيبا تر که تپيدن قلبت به قلبش نوايي شاد دهد.

چه غرورآورست که خود را براي او بداني او نيز خود را براي تو.

چه ساده مي نشيند پاي صحبتت و چه زيبا گوش فرا مي دهد. مي گويي برايش " از

چيزهاي کوچک ، از دانه هاي شبنم بر تيغه هاي علف . يا از چيزهاي بزرگ ، از آن چه

که در جهان مي گذرد."

مي گويي و مي گويي و او مي شنود و مي شنود.

وقتي افکارش مشوش مي شود به ياريش مي شتابي و هم کلامش مي شوي.

روزي که بي قراري و مضطرب، آرام نگاهت مي کند و مي گويد چه چيز آشفته ات

کرده در حالي که من کنار توام و لحظه ايي تنهايت نمي گذارم. آه، اين حرفش چه

قدر به دل مي نشيند.
 
آه، چه زيباست وقتي حس مي کني موجودي ديگر درونت رشد مي کند، نفست را

مي گيرد و لگد بر شکمت مي کوبد اما آخ بر زبان نمي آوري و به روي نديده اش مي

خندي. لحظه به لحظه حسش مي کني، نوازشش مي کني و برايش لالايي مي

خواني.

و تو! چه لذت مي بري که فرزندت درون همسرت آرام آرام رشد مي کند ونشان از تو

مي برد. سر بر شکم همسرت مي گذاري و هياهوي کودکت را مي خندي.

روز ها مي گذرد و منتظري تا رخ زيباي کودکت را ببيني.

آه، درد به سراغ تو مي آيد . فرياد مي زني، ناله مي کني و چنگ بر بستر مي زني.

و تو! نگراني و از ديدن رخ پر درد همسرت اشک بر گونه ات روان مي شود.

و در اين هياهو گريه ي نوزادت تو را به خود مي آورد ، صدايش را مي شنوي و از

هوش مي روي و بخوابي عميق فرو مي روي.

و تو! اشکت به خنده بدل مي شود.

نمي داني چه حسي دارد که سينه ات را در دهان بچه ات بگذاري تا از شيره ي

وجودت بمکد و به واسطه اش نيرو گيرد.

وتو! نمي داني ، چه قدر سرشار از غرور مي شوي که کودکت صدايت کند و تو را

حامي خود بداند و دستانش کوچکش را در دستانت بگذارد و با تو به گردش رود.

چه حسي دارد که کودکت را ميان خود و همسرت بنشاني و برايش قصه بگويي و

بخندانيش. شاهد بزرگيش مي شوي و به کمالش مي رساني .

تو نمي داني چه قدر لذت بخش است که در آغوش همسرت باشي و بوسه ي

گرمش لبانت را به هم دوزد. او اشک مي ريزد و تو دلداريش مي دهي و آخرين بار

چشمانش را که با هر قطره از اشکش عشقت فرياد مي زند، مي بيني و چشم از

دنيا فرو مي بندي.

نه! تو نمي داني... تو نمي بيني اين همه زيبايي را!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 13:45  توسط جواد خادم حسینی  | 

نازنینم

عشقم را نه از روی جملات نامه هایم بلکه

از چشمانم بخوان

کلمات ، عشق با شکوه مرا حقیر و کوچک می کنند

برای فهمیدن معنی نگاهم دنبال کتابها نرو

جوابش را در قلبت خواهی یافت...

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 17:10  توسط جواد خادم حسینی  | 

مادر

پسر کوچک از مادرش پرسید: چرا گریه میکنی؟

مادرش گفت: چون من زن هستم.

پسر بچه گفت: من نمی‌فهمم.

مادر گفت: تو هیچ‌گاه نخواهی فهمید.

بعدها پسر کوچک از پدرش پرسید که چرا مادر بی‌دلیل گریه میکنند؟

پدرش تنها توانست به او بگوید: تمام زنان برای «هیچ چیز» گریه میکنند.

پسر کوچک بزرگ شد و به یک مرد تبدیل شد ولی هنوز نمی‌دانست که چرا زنها بی‌دلیل گریه میکنند.

بالاخره سوالش را برای خدا مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را میداند.

او از خدا پرسید: خدایا، چرا زنان به آسانی گریه میکنند؟

خدا گفت: زمانی که زن را خلق کردم میخواستم او موجود به خصوصی باشد بنابراین شانه‌های او را آنقدر قوی آفریدم تا بار تمام دنیا را به دوش بکشد.

و همچنین شانه‌هایش آن قدر نرم باشد که به بقیه آرامش بدهد و من به او توانایی دادم که در جایی که همه از جلو رفتن ناامید شده‌اند او تسلیم نشود و همچنان پیش برود.

به او توانایی نگهداری از خانواده‌اش را دادم حتی زمانی که مریض یا پیر شده است بدون این که شکایتی بکند. به او عشقی داده‌ام که در هر شرایطی بچه‌هایش را عاشقانه دوست داشته باشد حتی اگر آنها به او آسیبی برسانند.

به او توانایی دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصیرات او بگذرد و همیشه تلاش کند تا جایی در قلب شوهرش داشته باشد.

به او این شعور را دادم که درک کند یک شوهر خوب هرگز به همسرش آسیب نمی‌رساند اما گاهی اوقات توانایی همسرش را آزمایش میکند و به او این توانایی را دادم که تمامی این مشکلات را حل کرده و با وفاداری کامل در کنار شوهرش باقی بماند.

و در آخر به او اشکهایی دادم که بریزد. این اشکها فقط مال اوست و تنها برای استفاده اوست در هر زمانی که به آنها نیاز داشته باشد.

او به هیچ دلیلی نیاز ندارد تا توضیح دهد چرا اشک میریزد.

خدا گفت: می‌بینی پسرم، زیبایی یک زن در لباسهایی که می‌پوشد نیست. در ظاهر او نیست و در شیوه آرایش موهایش نیست و بلکه زیبایی یک زن در چشمهایش نهفته است.

زیرا چشمهای او دریچه روح اوست و قلب او جایی است که عشق او به دیگران در آن قرار دارد ...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 23:23  توسط جواد خادم حسینی  | 

در خانه ی فقر تکیه گاهم عشق ست

 

          در کوی جنون رفیق راهم عشق ست

  

                                 در روز حساب اگر گناهم پرسند

 

                                  گویم بخدا قسم گناهم عشق ست    

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 9:34  توسط جواد خادم حسینی  | 

اهالي يک دهکده تصميم گرفتند تا براي نزول باران دعا کنند.

در روز موعود، همهء مردم براي مراسم دعا در محلي جمع

 شدند و تنها يک پسر بچه با خودش چترآورده بود و اين يعني

ایمان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 8:6  توسط جواد خادم حسینی  | 

دل نوشته های عاشقانه

زندگی سخت نیست ما سختش می کنیم

عشق قشنگ نیست ما قشنگش می کنیم

دل سنگ نیست ما سنگش می کنیم

زندگی یک نمایشنامه است و ما همه بازیگران اون هستیم هرکسی تو یه نقشی بازی میکنه

یکی عاشق یکی معشوق

یکی دلشکسته یکی خوشحال

یکی تنها مثل من و یکی با همنفسش مثل تو.............

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 17:15  توسط جواد خادم حسینی  |