عشق از نگاهي ديگر
تو نمي داني چه قدر آرام کننده است که در آغوشش سر بگذاري و هاي هاي گريه
کني،چه لذتي دارد که بر شانه هايش دست بگذاري و با تمام وجود بخندي. نمي
داني چه حسي دارد که چشم به راهش بماني و منتظر بر در نشيني. نمي داني که
انتظار آمدنش اميد شبي دل انگيز را بر بسترش مي دهد.
نمي رنجي از طغيان هاي درونش چون خود نيز طغيان مي کني. آرام نگاهش مي
کني تا درون شعله ورش خاموش شود و به بعد به پاي صحبتش مي نشيني. مي
شنوي ، مي شنوي و باز مي شنوي چيزي نمي گويي اما او از نگاهت مي خواند که
حرفش را پذيرفته اي يا نه. و هنگامي که تو طغيان مي کني تو را کنار خود مي
نشاند و حرف به حرف و کلمه به کلمه مي شنود و بعد برايت حلاجي مي کند و تو نيز
خاموش مي شوي.
لذت مي بري از اينکه چشم براهت باشد از اينکه نبودن تو در کنارش آرام و قرار را از او
گرفته ست و لذت مي بري از اينکه وقتي از دور مي بينيش آغوش گرمش را برايت باز
مي کند و تو نيز بي دريغ پاسخش مي دهي. آه، چه قدر زيباست که نفس هاي
گرمش گونه ات را بسوزاند و چه زيبا تر که تپيدن قلبت به قلبش نوايي شاد دهد.
چه غرورآورست که خود را براي او بداني او نيز خود را براي تو.
چه ساده مي نشيند پاي صحبتت و چه زيبا گوش فرا مي دهد. مي گويي برايش " از
چيزهاي کوچک ، از دانه هاي شبنم بر تيغه هاي علف . يا از چيزهاي بزرگ ، از آن چه
که در جهان مي گذرد."
مي گويي و مي گويي و او مي شنود و مي شنود.
وقتي افکارش مشوش مي شود به ياريش مي شتابي و هم کلامش مي شوي.
روزي که بي قراري و مضطرب، آرام نگاهت مي کند و مي گويد چه چيز آشفته ات
کرده در حالي که من کنار توام و لحظه ايي تنهايت نمي گذارم. آه، اين حرفش چه
قدر به دل مي نشيند.
آه، چه زيباست وقتي حس مي کني موجودي ديگر درونت رشد مي کند، نفست را
مي گيرد و لگد بر شکمت مي کوبد اما آخ بر زبان نمي آوري و به روي نديده اش مي
خندي. لحظه به لحظه حسش مي کني، نوازشش مي کني و برايش لالايي مي
خواني.
و تو! چه لذت مي بري که فرزندت درون همسرت آرام آرام رشد مي کند ونشان از تو
مي برد. سر بر شکم همسرت مي گذاري و هياهوي کودکت را مي خندي.
روز ها مي گذرد و منتظري تا رخ زيباي کودکت را ببيني.
آه، درد به سراغ تو مي آيد . فرياد مي زني، ناله مي کني و چنگ بر بستر مي زني.
و تو! نگراني و از ديدن رخ پر درد همسرت اشک بر گونه ات روان مي شود.
و در اين هياهو گريه ي نوزادت تو را به خود مي آورد ، صدايش را مي شنوي و از
هوش مي روي و بخوابي عميق فرو مي روي.
و تو! اشکت به خنده بدل مي شود.
نمي داني چه حسي دارد که سينه ات را در دهان بچه ات بگذاري تا از شيره ي
وجودت بمکد و به واسطه اش نيرو گيرد.
وتو! نمي داني ، چه قدر سرشار از غرور مي شوي که کودکت صدايت کند و تو را
حامي خود بداند و دستانش کوچکش را در دستانت بگذارد و با تو به گردش رود.
چه حسي دارد که کودکت را ميان خود و همسرت بنشاني و برايش قصه بگويي و
بخندانيش. شاهد بزرگيش مي شوي و به کمالش مي رساني .
تو نمي داني چه قدر لذت بخش است که در آغوش همسرت باشي و بوسه ي
گرمش لبانت را به هم دوزد. او اشک مي ريزد و تو دلداريش مي دهي و آخرين بار
چشمانش را که با هر قطره از اشکش عشقت فرياد مي زند، مي بيني و چشم از
دنيا فرو مي بندي.
نه! تو نمي داني... تو نمي بيني اين همه زيبايي را!!!